آشپزی کردن امنیت ایران عراقچی آمریکا

آشپزی کردن: امنیت ایران عراقچی آمریکا ایرانی کمیسیون آمریکایی اخبار سیاسی و اجتماعی

گت بلاگز اخبار حوادث همسر دومم مرا به ایدز مبتلا کرد ، هنگامی که جمال به خواستگاری ام آمد،فرزند نامشروع مان همراهش بود

زن 28 ساله بارداری که دست دختر کوچکی را در دستانش می فشرد، برابر مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری شهرک ناجای مشهد نشست.

هنگامی که جمال به خواستگاری ام آمد،فرزند نامشروع مان همراهش بود/همسر دومم مرا به ایدز مبتلا کرد

عبارات مهم : زندگی

زن 28 ساله بارداری که دست دختر کوچکی را در دستانش می فشرد، برابر مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری شهرک ناجای مشهد نشست.

خراسان نوشت:او گفت: سال ها قبل زمانی که 14 سال زیاد نداشتم با دختری هم سن و سال خودم دوست شدم. خانواده او تبعه خارجی بودند و به صورت غیرمجاز در کشور عزیزمان ایران زندگی می کردند البته آن وقت من معنای این کلمات را نمی فهمیدم و «اکرم» را عالی ترین دوستم می دانستم، به همین علت مدام به منزل آن ها می رفتم تا با یکدیگر بازی کنیم. پد رو مادرم نیز چیزی به من نمی گفتند و در واقع کاری به کارم نداشتند آیا که آن ها نیز درگیر پرسشها و اختلافات خانوادگی خودشان بودند.

دوستی من و اکرم ادامه داشت تا آن که آن روز شوم فرا رسید، من مانند هر لحظه به بهانه درس خواندن به منزل دوستم رفتم ولی آن روز فقط برادر اکرم در منزلشان بود. جهت دقایقی منتظر دوستم ماندم ولی همه این ها یک نقشه شوم بود تا اکرم مرا به دام برادرش بیندازد آیا که «جمال» بارها به من ابراز علاقه کرده بود ولی من توجهی به او نداشتم.

همسر دومم مرا به ایدز مبتلا کرد ، هنگامی که جمال به خواستگاری ام آمد،فرزند نامشروع مان همراهش بود

آن روز هیچ راه گریزی برایم باقی نمانده بود و زمانی به خود آمدم که دیگر همه هستی ام را از دست داده بودم. بعد از این ماجرا جمال مرا ترساندن کرد اگر این عنوان را فاش کنم مرا خواهد کشت! در آن سن وسال هنگامی که این حرف ها را شنیدم خیلی ترسیدم. اشک هایم را پاک کردم تا کسی پی به این راز پنهان نبرد. با این حال، جمال مرا مجبور کرد تا به روابط پنهانی ام با او ادامه بدهم. از وحشت این که هرگز ماجرای رابطه ام با جمال فاش شود، به خواسته های شوم او تن می دادم تا این که فهمیدم باردار شده است ام! وحشت سراپای وجودم را فرا گرفته بود و نمی توانستم تصمیم درستی بگیرم، از سویی هم می ترسیدم ماجرا را جهت پدر و مادرم بازگو کنم آیا که هیچ وقت در کنار آن ها احساس راحتی نمی کردم وخانواده ام نیز آن قدر به من نزدیک نبودند تا مشکلاتم را با آن ها درمیان بگذارم.

با همان افکار کودکانه تلاش کردم کسی از اعضای خانواده ام متوجه عوض کردن اوضاع ظاهری من نشود. مادرم نیز اهمیتی به من نمی داد و درگیر پرسشها خودش بود. درحالی که چندین ماه ماجرای بارداری ام را پنهان کرده بودم خانواده جمال از عنوان مطلع شدند. این گونه بود که گریه کنان به مادر جمال التماس کردم مرا از این اوضاع نجات بدهد. خلاصه، وقت به آخر رسید و مادر جمال مرا به طور پنهانی به منزل یک مامای خانگی برد و من در حالی که فوت را برابر چشمانم می دیدم، بالاخره نوزادم را به دنیا آوردم و او را به مادر جمال سپردم.اگرچه باز هم خانواده ام چیزی از این ماجرا نفهمیدند و من فقط از شدت درد و ناراحتی زار می زدم و گریه می کردم ولی نمی دانستم آینده و سرنوشتم چه خواهد شد.

زن 28 ساله بارداری که دست دختر کوچکی را در دستانش می فشرد، برابر مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری شهرک ناجای مشهد نشست.

دیگر چاره ای نداشتم جز آن که خانواده جمال را ترساندن کنم تا تکلیفم را سریعتر مشخص کنند. این گونه بود که مادر جمال با طرح یک نقشه حساب شده است از من خواست به منزل بازگردم تا آن ها به طور رسمی از من خواستگاری کنند. هنگامی که زمزمه خواستگاری از من به گوش پدرم رسید، او از همان ابتدا مخالفت کرد ولی در نهایت و با وساطت مادرم اجازه داد آن ها جهت ساعتی به منزلمان بیایند. آن شب جمال و مادرش درحالی که نوزادی را در آغوش داشت به خواستگاری ام آمدند. جمال چنین وانمود کرد که به تازگی همسرش را طلاق داده و با نوزاد کوچکش زندگی می کند!

پدرم با شنیدن این حرف ها صورت اش سرخ شد و به خانواده جمال پاسخ منفی داد. او که نمی دانست در بعد این ماجرای ساختگی خواستگاری ، آینده شوم دخترش پنهان است مرا نصیحت کرد و گفت: دخترم ازدواج با تبعه خارجی علاوه بر آن که غیرقانونی هست، تبعات وحشتناکی نیز دارد یعنی حتی نمی توانی جهت فرزندانت شناسنامه بگیری و با پرسشها اجتماعی زیادی روبه رو خواهی شد و …

اگرچه تازه با نصیحت های پدرم متوجه شدم که چگونه خودم را به مرداب بد بختی و بدبختی انداخته ام ولی هیچ راه دیگری جز ازدواج با جمال نداشتم آیا که نمی توانستم چشمان بی گناه پسر کوچکم را فراموش کنم. این گونه بود که جهت ازدواج با جمال پافشاری کردم و خانواده ام را در تنگناهایی قرار دادم که چاره ای جز موافقت با این ازدواج پیدا نکردند. مدتی بعد و در یک مراسم صوری در حالی من و جمال ازدواج کردیم که پدرم مرا طرد کرد و دیگر هرگز به منزل اش راه نداد.

همسر دومم مرا به ایدز مبتلا کرد ، هنگامی که جمال به خواستگاری ام آمد،فرزند نامشروع مان همراهش بود

چند ماه زیاد از زندگی من در کنار خانواده جمال نمی گذشت که تازه پی به نصیحت های پدرم بردم. آن ها هیچ سنخیت و تناسبی با خانواده ما نداشتند حتی بعضی از پرسشها اجتماعی و آداب و رسوم خاص آن ها مرا آزار می داد، از سوی دیگر جمال با هر بهانه ای مرا کتک می زد و مادرش نیز با طرفداری از او مرا به سکوت وادار می کرد. آن ها اعتقاد بودند مرد هر اندازه زن را کتک بزند، زن نباید کلمه ای اعتراض آمیز بر زبان جاری کند. خلاصه این که بعد از شش سال از این ماجرا، دیگر نتوانستم زندگی وحشتناک در کنار خانواده جمال را تحمل کنم. به ناچار دست پسرم را گرفتم و دوباره به آغوش خانواده ام پناه بردم. پدرم اگرچه دل خوشی از من نداشت ولی باز هم مرا پذیرفت.

این در حالی بود که اختلافات پدر و مادرم نیز هر روز شدت بیشتری می گرفت تا جایی که کارشان مانند من به طلاق کشید. در این شرایط بود که من اشتباه بزرگ دیگری را در زندگی مرتکب شدم آیا که باز هم نمی توانستم با پدر و مادرم درد دل کنم و در یک خلاء عاطفی قرار گرفته بودم. در همین روزها با جوان تحصیل کرده ای آشنا شدم و جهت فرار از تنهایی به پیشنهاد ازدواج موقت او تن دادم.

زن 28 ساله بارداری که دست دختر کوچکی را در دستانش می فشرد، برابر مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری شهرک ناجای مشهد نشست.

باز هم در حالی عنوان ازدواج مجدد با سعید را از خانواده ام پنهان می کردم که سعید نیز اصرار داشت خانواده اش از ازدواج او مطلع نشوند. او برایم اتاقی را در یکی از مناطق شهر اجاره کرد و من به همراه پسرم در آن جا ساکن شدیم. این در حالی بود که مادرم نیز بعد از طلاق از پدرم با مرد دیگری ازدواج کرده و به دنبال زندگی خودش رفته بود. از سوی دیگر سعید اوضاع مالی مناسبی داشت و بعضی امکانات را برایم فراهم می کرد. او در یکی از درمانگاه های مشهد مشغول کار بود و بعضی شب ها را به منزل من می آمد. مدتی بعد هنگامی که سعید از بارداری ام با خبر شد، به شدت برآشفت و اصرار کرد جنینم را سقط کنم .

اگرچه من راضی به این کار نبودم ولی جهت آن که سعید را از دست ندهم، مجبور شدم به خواسته اش تن دهم. او داروهایی را تهیه کرد و من به طور وحشتناکی فرزندم را سقط کردم.مدتی از این ماجرا نگذشته بود که دوباره فهمیدم باردار شده است ام ولی این بار جهت چندماه عنوان را از سعید پنهان کردم تا دوباره مرا وادار به سقط جنین نکند. در حالی که مدت زیادی تا به دنیا آمدن فرزندم نمانده بود، روزی هنگام جست و جو در فایل های نوت بوک همسرم متوجه ماجرایی شدم که دنیا روی سرم خراب شد. سعید به جز من با 70 زن دیگر ارتباط داشت!

همسر دومم مرا به ایدز مبتلا کرد ، هنگامی که جمال به خواستگاری ام آمد،فرزند نامشروع مان همراهش بود

آن روز هنگامی که از سرکار به منزلم بازگشت، با او به مشاجره پرداختم ولی او همه چیز را انکار کرد. با وجود این، در حالی که روابط ما به شدت سرد و بی روح شده است بود دخترم به دنیا آمد ولی سعید دیگر کمتر به منزل من می آمد و آن علاقه و علاقه سابق رنگ باخته بود. یک سال از این ماجرا گذشته بود که روزی باز هم علایم بارداری را احساس کردم، این بار آزمایش های پزشکی نشان داد فرزندانم دوقلو هستند ولی این آزمایش ها ماجرای فاجعه آمیز دیگری را فاش کرد.

پزشکان بعد از انجام معاینات و آزمایش های تخصصی اعلام کردند که من به بیماری «اچ تی ال وی وان» (HTLV1) مبتلا شده است ام. آزمایش ها نشان داد دختر یک ساله ام نیز همین بیماری را دارد و احتمالا فرزندان دوقلویم نیز مبتلا هستند. آن جا بود که گریه کنان با همسرم تماس گرفتم و فهمیدم که من از طریق سعید به این بیماری مبتلا شده است ام. با وجود این، سعید نه تنها حاضر نیست دوقلوها را سقط کنم بلکه اعتراف کرد که همه خانواده اش نیز درگیر این بیماری هستند ولی دردآورتر از همه این ماجراها، آن است که همسرم از یک هفته قبل مرا در این شرایط از منزلش بیرون انداخت و با بیان این که فقط به خاطر سرگرمی با من ازدواج کرده هست، می گوید دیگر حاضر نیست به زندگی با من ادامه بدهد!

در این اوضاع و احوال که پدرم در استان دیگری زندگی می کند و مرا ترک کرده است حیران و سرگردان مانده ام و به همین خاطر به دایره مشاوره کلانتری پناه آورده ام. می گویند این بیماری فقط شبیه ایدز است ولی کشنده نیست ولی من از این عنوان وحشت دارم.

واژه های کلیدی: زندگی | ازدواج | بیماری | خانواده | خانواده | خواستگاری | اخبار حوادث

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs